。。。نقطه ی آغازسیـــــــگار。。。
。。。کشیدن هایم روزی بود که 。。。
。。。تو تَرکَــم کردی و سیگار درکَـــم کرد...。。。

زمـآن هیـج دردی را دوآ نکــرد..
این مَن بودَم
که به مــرور زمـآن عـآدت کردم..
و بـآ این هـَمه،
چهـ اجبـآر سخـتی اســت،خــَنده...
و بـآور کنیــد که مـَن خوشحـالــَم!

یـآدم است
آن زمـآن کهـ عـآشق هـم بودیم، وقـتی سر چیز هـآی کوچیک قـَهر میکـَردیم هــَردو می خـَندیدیم و میگـُفتــیم چهـ بـَچگـآنه بود قـَهرمـآن.. یــآدم است، تـو همیشه بــآ تـَرسـَم از روزیـ است کهـ عشـق مـَن رآ هـَم بهـ حــسـآب بچگـی بگـُذاریــ حـآل از آن روز هـآ ســآل هـآ میگـُذرد و مـَن چیزی رآ که تو از آن دِلهــُره داشــتی دیدَم! که رو به رویــَم می ایـستی و میگــویی تــو فقـط عـشــق میبیــنی؟ زمـآنه چهـ چیـزهـآ که یـآد نمیدهــَد!دلهــُره میگـُـفتی:بچگـی ام بــودی...
+ نوشته شده در جمعه پنجم مهر ۱۳۹۲ ساعت 12:38 توسط دخترک عاشق
|
آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری می خواهم بدانم، دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟