رفت و زندگی را برایم عذاب کرد
هر چه ساخته بودم همه را خراب کرد
آخرین روز پرسیدم،کجا ای همه پاسخ من
آهی کشید و تا ابد سوالم را بی جواب کرد
عشق به دل گفت:روزی بر می گردد
دل نشست و روزها را یک به یک حساب کرد
یا مرگ یا عشقس دیگر چاره ای جز این نداشتم
تا اینکه دل هراسناکم،عشقی دیگر انتخاب کرد
هر چه گشتمگلی مثل او را نیافتم
خدا همرنگش را نادر و کمیاب کرد
عاقبت دل خسته شد،گوشه ای جان دادو مرد
این بود قصه مردی که از عاشقی اجتناب کرد
ای که شنیدی رفتی بگو تا دلش بسوزد به حالم
بگو:خدایا قصه ای شنیدم که دلم را کباب کرد
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۸۹ ساعت 14:54 توسط دخترک عاشق
|


آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری می خواهم بدانم، دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟