خیلــــی وقت است کـــــــه “بی تــــــابم” . . .
دلـــــــم تــــــــاب میخواهد . . .!
و یک هــــُــلِ محــــکم . . .,
کـــــه دلم هــُـــرّی بریزد پایین . ., هر چـــــه در خودش تلنبار کرده را


جداکه شدیم هر دو به یک احساس رسیدم

تو به فراغت من به فراقت . . .

یک حرف تفاوت که چیز زیادی نیست . . .



پرهایم را چید که تنهایی جایی نروم....
اما خودش ... بی من با غریبه ها کوچ کرد...