دیروز در دادگاه دلم.... .. مغز منقاضی بود....... متهم قلبم بود
جرم من عشقم بود......... عشق من یاد تو بود......حق من اعدام بود.....
در دادگاه عشق........... قسمم قلبم بود.......... وکیلم دلم.......
وحضار جمعی از عاشقان ودل سوختگان.................
قاضی نامم را بلند خواند وگناهم را دوست داشتن اعلام کرد و سپس محکوم شدم به تنهای ومرگ..............
کنار چوبه دار از من خواستند آخرین خواسته ام را بگوییم و من گفتم به توبگویند
دوستت دارم................
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۸۹ ساعت 13:49 توسط دخترک عاشق
|

آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری می خواهم بدانم، دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟