<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>کلبه تنهایی</title>
<link>https://lovily.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 31 Oct 2017 12:17:58 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>https://lovily.blogfa.com/post/166</link>
<description>عروسکی که در پنج سالگی خراب شد و کلی غصه اش را خوردیم، در ده سالگی دیگر اصلا مهم نیست... نمره امتحانی که در دبیرستان کم شدیم و آنقدر به خاطرش اشک ریختیم و روزگارمان را تلخ کرد در دوران دانشگاه هیچ اهمیتی ندارد و کلا فراموش شده است... آدمی که در اولین سال دانشگاه آنقدر به خاطرش غصه خوردیم و اشک ریختیم و بعد فهمیدیم ارزشش را نداشته و دنیایمان ویران شد، در سی سالگی تبدیل به غباری از یک خاطره دور دور دور شده که حتی ناراحتمان هم نمیکند...</description>
<pubDate>Tue, 31 Oct 2017 12:17:58 +0330</pubDate>
<dc:creator>lovily</dc:creator>
<guid>lovily.blogfa.com/post/166</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://lovily.blogfa.com/post/165</link>
<description>يك روز آرزو كردم زودتر بزرگ شوم، كه كفش هايم پاشنه هاي بلند داشته باشد و ديگر جوراب هاي سفيد تور دار و جوراب شلواري هاي عروسكي نپوشم، دلم مي خواست بزرگ شوم تا دستم به كابينت هاي بالاي آشپزخانه برسد، بتوانم غذا درست كنم و وقتي از خيابان رد مي شوم مادرم دستم را نگيرد، فكر مي كردم بزرگ مي شوم و دنيا سرزمين كوچكي ست پر از شادي و من موهايم را به باد مي دهم ، رژ لب هاي مادرم را مي زنم و عشق را تجربه مي كنم، همان عشقي كه بين صفحات رمان ها و داستان ها مي چرخيد،</description>
<pubDate>Sat, 10 Sep 2016 19:22:14 +0330</pubDate>
<dc:creator>lovily</dc:creator>
<guid>lovily.blogfa.com/post/165</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://lovily.blogfa.com/post/164</link>
<description>مرد من؟؟؟ مهربانم؟؟؟ مخاطب عاشقانه های من؟؟ زن نبوده ای که بدانی دست های مردانه ات که در دستم باشد،حکم تمام دنیا را برایم دارد.. مرد رویاهای من؟؟؟ بگذار هرچه میخواهد بشود. . . . تا وقتی دست های گرمت را در دست دارم،خوش بختم!! بگذار زمان از حسادت بترکد.... من عاشق مردی هستم که زمین مانند او ندارد.. من بی تو از تمام آفرینش بیگانه ام...!!! زن بودن خوب است وقتی،از تمام مذکر های دنیا پای تو در میان باشد..!! نمیدانی چه کیفی دارد...</description>
<pubDate>Sun, 21 Aug 2016 16:57:30 +0330</pubDate>
<dc:creator>lovily</dc:creator>
<guid>lovily.blogfa.com/post/164</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://lovily.blogfa.com/post/163</link>
<description>گردنم درد میکند! از همان وقتى که همه چیز را به گردن من انداختى! دوست نداشتنت را بى توجهى هایت را رفتنت را ..</description>
<pubDate>Thu, 31 Oct 2013 09:51:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>lovily</dc:creator>
<guid>lovily.blogfa.com/post/163</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://lovily.blogfa.com/post/162</link>
<description>｡｡｡ نقطه ی آغاز سیـــــــگار ｡｡｡ ｡｡｡ کشیدن هایم روزی بود که ｡｡｡ ｡｡｡ تو تَرکَــم کردی و سیگار درکَـــم کرد... ｡｡｡ زمـآن هیـج دردی را دوآ نکــرد .. این مَن بودَم که به مــرور زمـآن عـآدت کردم .. و بـآ این هـَمه ، چهـ اجبـآر سخـتی اســت ، خــَند ه ... و بـآور کنیــد که مـَن خوشحـالــَم ! یـآدم است آن زمـآن کهـ عـآشق هـم بودیم ، وقـتی سر چیز هـآی کوچیک قـَهر میکـَردیم هــَردو می خـَندیدیم و میگـُفتــیم چهـ بـَچگـآنه بود قـَهرمـآن ..</description>
<pubDate>Fri, 27 Sep 2013 09:08:30 +0330</pubDate>
<dc:creator>lovily</dc:creator>
<guid>lovily.blogfa.com/post/162</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://lovily.blogfa.com/post/161</link>
<description>آدم برفی از خجالت آب شد... وقتی که دید.... کودک گرسنه ای به هویج دماغش زل زده ... 				 تا آخر عمرت هم اگه تنها موندی مهم نیست !!! فقط نذار به جایی برسی که تو آغوش کسی با یاد کس دیگه ای بخوابی.</description>
<pubDate>Mon, 02 Sep 2013 17:20:12 +0330</pubDate>
<dc:creator>lovily</dc:creator>
<guid>lovily.blogfa.com/post/161</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://lovily.blogfa.com/post/160</link>
<description>اینجا در دنیای من گرگـــ ها هـــم افسردگی مفرطــ گرفته انــ...ـــد دیگر گــــوسفند نمی گیرند در واپسین قدم های راه به به تاولهای پا چگونه میتوان گفت : تمام مسیر اشتباه بود؟؟؟؟!!!!! حرفی نیست.! خودم سکوت را معنی میکنم کاش میفهمیدی: گاهی همین نگاه سرد: روی زمستان را هم کم میکند!!!! اشک زن دل ♥ را می ســوزاند ولــی‌ اشــک مرد ، کــــوه را آبــــــ مـــی کـــــــند !</description>
<pubDate>Thu, 08 Aug 2013 12:02:14 +0330</pubDate>
<dc:creator>lovily</dc:creator>
<guid>lovily.blogfa.com/post/160</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://lovily.blogfa.com/post/159</link>
<description>من از اعدام نمیترسم!! نه از &quot;چوبش&quot;نه از&quot;دارش&quot; من از پایان بی دیدار میترسـم</description>
<pubDate>Thu, 08 Aug 2013 11:48:51 +0330</pubDate>
<dc:creator>lovily</dc:creator>
<guid>lovily.blogfa.com/post/159</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://lovily.blogfa.com/post/158</link>
<description>عطــرهای گــرون قیمت رو ول کن و ادم باید بوی اعتماد بده ...</description>
<pubDate>Thu, 08 Aug 2013 11:47:29 +0330</pubDate>
<dc:creator>lovily</dc:creator>
<guid>lovily.blogfa.com/post/158</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://lovily.blogfa.com/post/157</link>
<description>دلتنگم!! بــرای کسـی کـه مدتهـاســت .... بــی آن کـه باشــد .... هــر لحـظــه .... زنــدگــی اش کـــرده ام ! بــدهــکاری بــه مــن.... بــه تــمام &quot; دوســتت دارم &quot; هــایــی که گــفتم , و تــو نــشنــیده گــرفتــی ...</description>
<pubDate>Wed, 12 Jun 2013 15:55:28 +0330</pubDate>
<dc:creator>lovily</dc:creator>
<guid>lovily.blogfa.com/post/157</guid>
</item>
</channel>
</rss>
